زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... یه جمعه پاییزی ...

1392/9/9 14:06
نویسنده : مامان رادين
281 بازدید
اشتراک گذاری

    

 

   

 

خاطره جمعــــــــــــــــه پاییـــــــــــزی ما با پسر پاییزیــــــــــــــــــ

 

از چند روز پیش دلم می خواست یه برنامه ای بذاریم و برای جمعه بریم جاده چالوس تا هم یه هوایی بخوریم و چند تا عکس هم از شما گل پسری بیندازیم ...

پسری اینقدر غرق تو شدم که بعد از به دنیا اومدنت به زجمت میشه از میون عکسها ، عکسی از من و بابایی پیدا کرد ...

اما چهارشنبه بود که متوجه شدم ، هوا قرار بارونی بشه ...

از پارسال ترسیدم که تقریباً تو همین موقع ها بود که اونطرفی بودیم و تو اون هوا سرمای شدید خوردی...

دیگه تصمیمو تغییر دادم و بهش فکر نکردم تا جمعه صبح که دیدم هوا خوبه اما ابری ، به بابایی گفتم تا ببردمون سمت الموت یه دوری بزنیم ...

بهت میگفتم بیا لباس بپوشیم بریم تو طبیعت ، این کلمه رو نشنیده بودی میگفتی :" طبیعت نه ، دوست ندارم ، خونه مامان مویی دوست دارم "

بعد از جمع کردن یه سری وسایل راهی شدیم ...

تو راه هوا خوب بود ، رفتیم و تا یه جای مناسب پیدا کنیم نم نم بارون شروع شد ...

همچین که پیاده شدیم و دو سه قدم برداشتیم چنان بارونی اومد کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه نگو ...

بلاخره از یه شیب کوچولو رفتیم پایین تا بریم سمت برگها ...

اولی ، دومی ، سومین شیب که رسیدیم  بابایی شما رو بغل کرده بود که پاش سر خورد و با هم دیگه کشیده شدین رو گلهای بارون خورده ...

من که غش غش فقط میخندیدم ...

حالا خوب برات یه دست لباس کامل آورده بودم ، اما برا بابایی هیچی ...

نه راه پس داشتیم نه پیش ...

دیگه موندیم لب رودخونه و شما هم کمی سنگ انداختی تو اب ...

بابایی میگفت :"رادین میدونی اینجا کجاست ؟ این جا طبیعته " شما هم میگفتی " طبیعت دوست دارم "

دیگه بارون خیلی کم شده بود و نم نم می بارید ...

طبق معمول نتونستیم خودمون عکس بیندازیم بخاطر لباسهای خوشکل آقای پدر ...

از شما  چند تایی عکس گرفتیم که باب میلم نشد و راضیم نکرد ...

بعد راه افتادیم سمت ماشین که شما همش میگفتی :" ماشین دوست ندارم ، طبیعت دوست دارم "

تو ماشین ساندویچ خوردیم ، خوب شد درست کردم وگرنه گرسنه میموندیم ، چون با اون لباسها نمیشد جایی رفت برا خوردن ناهار  ...

یه چیز دیگه هم خوردیم که تقصیر بابایی بود و حسابی حرصم داد ؟؟؟؟؟؟؟؟

چیپس !!!!!!!1

بابایی برات پوفیلا خریده بود و برا من و خودش چیپس

اما شما دیدیش و ما هم گفتیم :" این پوفیلای ماست "

شکا هم تا اخر خوردی و مثل قحطی زده ها میخوردی و دو دستی رفته بودی تو پاکت چیپس ...

از اون به بعد هم توضیح میدادی که " پومیلای بابا محست اُردم"

بعد هم چای و ...

بعد هم راه افتادیم تا یه دوری بزنیم و بعد بریم خونه ...

تو راه آقا اُیاقه دیدیم که از کنارش رد شدیم و شیشه رو دادیم پایین تا بهت معرفی کنیم اونم با صدای گوش خراشش عر عر کرد و شما ترسیدی ، بابایی هم گفت :" پسرم بهت سلام داد"

بعد شما هم خوشت اومدی دیگه ول کن نبودی و همش میگفتی :" بازم آقا اُیاقه " ...

تا دور زدیم و دوباره دیدیش  و خیالت کمی راحت شد ...

بعد هم رفتیم خونه ، این هم از ماجرای جمعه پاییزی ما ...

   

   

عکســــــــــــــــــــهای پاییزی تـــــــــــــــ♣ــــــــــــــــو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
   
 
 
 
 
پسر گلم ؛
 
 
 
وقتی برگ های پاییزی را زیرپا هات له می کنی
 
 یادت نرود این ها همانایی اند که یک روزی
 
 بهت نفس هدیه می دادند...

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

دیونه رادین
9 آذر 92 22:46
واییییییییییییییییی مامانی چه عکسهای نازی خیلی قشنگن چقدر خوش به حال رادین جونه با این مامانیش مرسی عزیزم
نیلوفر آبی
10 آذر 92 12:09
خیلی ماه شدی رادین کوچولووووووو