... یه جمعه پاییزی ...




خاطره جمعــــــــــــــــه پاییـــــــــــزی ما با پسر پاییزیــــــــــــــــــ
از چند روز پیش دلم می خواست یه برنامه ای بذاریم و برای جمعه بریم جاده چالوس تا هم یه هوایی بخوریم و چند تا عکس هم از شما گل پسری بیندازیم ...
پسری اینقدر غرق تو شدم که بعد از به دنیا اومدنت به زجمت میشه از میون عکسها ، عکسی از من و بابایی پیدا کرد ...
اما چهارشنبه بود که متوجه شدم ، هوا قرار بارونی بشه ...
از پارسال ترسیدم که تقریباً تو همین موقع ها بود که اونطرفی بودیم و تو اون هوا سرمای شدید خوردی...
دیگه تصمیمو تغییر دادم و بهش فکر نکردم تا جمعه صبح که دیدم هوا خوبه اما ابری ، به بابایی گفتم تا ببردمون سمت الموت یه دوری بزنیم ...
بهت میگفتم بیا لباس بپوشیم بریم تو طبیعت ، این کلمه رو نشنیده بودی میگفتی :" طبیعت نه ، دوست ندارم ، خونه مامان مویی دوست دارم "
بعد از جمع کردن یه سری وسایل راهی شدیم ...
تو راه هوا خوب بود ، رفتیم و تا یه جای مناسب پیدا کنیم نم نم بارون شروع شد ...
همچین که پیاده شدیم و دو سه قدم برداشتیم چنان بارونی اومد کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه نگو ...
بلاخره از یه شیب کوچولو رفتیم پایین تا بریم سمت برگها ...
اولی ، دومی ، سومین شیب که رسیدیم بابایی شما رو بغل کرده بود که پاش سر خورد و با هم دیگه کشیده شدین رو گلهای بارون خورده ...
من که غش غش فقط میخندیدم ...
حالا خوب برات یه دست لباس کامل آورده بودم ، اما برا بابایی هیچی ...
نه راه پس داشتیم نه پیش ...
دیگه موندیم لب رودخونه و شما هم کمی سنگ انداختی تو اب ...
بابایی میگفت :"رادین میدونی اینجا کجاست ؟ این جا طبیعته " شما هم میگفتی " طبیعت دوست دارم "
دیگه بارون خیلی کم شده بود و نم نم می بارید ...
طبق معمول نتونستیم خودمون عکس بیندازیم بخاطر لباسهای خوشکل آقای پدر ...
از شما چند تایی عکس گرفتیم که باب میلم نشد و راضیم نکرد ...
بعد راه افتادیم سمت ماشین که شما همش میگفتی :" ماشین دوست ندارم ، طبیعت دوست دارم "
تو ماشین ساندویچ خوردیم ، خوب شد درست کردم وگرنه گرسنه میموندیم ، چون با اون لباسها نمیشد جایی رفت برا خوردن ناهار ...
یه چیز دیگه هم خوردیم که تقصیر بابایی بود و حسابی حرصم داد ؟؟؟؟؟؟؟؟
چیپس !!!!!!!1
بابایی برات پوفیلا خریده بود و برا من و خودش چیپس
اما شما دیدیش و ما هم گفتیم :" این پوفیلای ماست "
شکا هم تا اخر خوردی و مثل قحطی زده ها میخوردی و دو دستی رفته بودی تو پاکت چیپس ...
از اون به بعد هم توضیح میدادی که " پومیلای بابا محست اُردم"
بعد هم چای و ...
بعد هم راه افتادیم تا یه دوری بزنیم و بعد بریم خونه ...
تو راه آقا اُیاقه دیدیم که از کنارش رد شدیم و شیشه رو دادیم پایین تا بهت معرفی کنیم اونم با صدای گوش خراشش عر عر کرد و شما ترسیدی ، بابایی هم گفت :" پسرم بهت سلام داد"
بعد شما هم خوشت اومدی دیگه ول کن نبودی و همش میگفتی :" بازم آقا اُیاقه " ...
تا دور زدیم و دوباره دیدیش و خیالت کمی راحت شد ...
بعد هم رفتیم خونه ، این هم از ماجرای جمعه پاییزی ما ...



عکســــــــــــــــــــهای پاییزی تـــــــــــــــ♣ــــــــــــــــو


































... یه جمعه پاییزی ...
